عشق یعنی دل به دل گره زدن آنطور که با دندان هم باز نشود! دوست داشتن یعنی دل به دل گره زدن آنطور که بعد از کلی کلنجار رفتن با ناخن شاید باز شود!. آنطور که تو دوستم داشتی، نه به دندان نیاز بود و نه به ناخن، کافی بود باد بوزد تا گره ها باز شوند
یکی باید چشم های آدم را دوست داشته باشد، و یکی باید صدای آدم را دوست داشته باشد، و یکی دست هایش را، و یکی لبخندهایش را، و یکی باید آن طرز قدم برداشتنِ آدم را، و یکی باید آن طرز سر خم کردنش را و یکی عطرش را. یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را، و یکی باید آغوش آدم را و یکی باید آن بوسه های بی هوا را، و یکی باید چشم های آدم را، نه؛ چشم ها را که گفته بودم، یکی باید نگاه های آدم را دوست داشته باشد!. و همه ی اینها باید یک نفر باشند.
جان دلم
دلتنگ نباشم! چگونه؟
وقتی همین که شب میشود، بغض راه گلویم را میگیرد و تا میتواند مرا آزرده خاطر میکند.
دلتنگ نباشم! چگونه؟
وقتی همین که چشمانم به عکس دونفرهای میافتد ناخودآگاه شروع به باریدن میکند.
و حسرت میکشم از آنچه که باید میشد اما نشد
دلتنگمیشوم وقتی این دل لعنتی با تو بودن را هوس میکند
دلتنگ میشوم وقتی دیگر اجازهای ندارم
که صبحهایم را با دوست داشتن تو شروع کنم
دلتنگ میشوم برای ثانیه با ثانیههای عمرم که با تو گذشت و فراموش نمیشوند
دلتنگ میشوم برای همان لحظههای کوتاهی که تو را در کنار خودم دیدم و باور کردم که تو سهم من میشوی از این دنیای نامرد
دلتنگ میشوم برای آن همه مهربانیهای تو که دیگر قسمت من نخواهد شد
جان دلم
دلتنگ نباشم! چگونه؟
وقتی که بیشتر از همیشه حضور داری اما باید باور کنم که نه . فقط توهمی بیش نیست.
حالا تو بگو میشود دل تنگ نباشم؟
زيباترين تولدها، آنهائيست که در رويا براي کسي ميگيريم که عاشقانه دوستش داريم. اما ایکاش پیشت بودم و با هم تولدت را جشن میگرفتیم. درتمام عمرم یک بار عاشق شدم و وابسته به کسی که برای داشتنش حاضر بودم از تمام زیباییهای دنیا بگذرم، نمیدونم با کدام جمله دوستت دارم» را برایت انشا کنم اما کاملتر از این چیزی ندارم. با یه احساس پاک و یه قلب بیریا و به اندازه تمام خوبیهای دنیا دوستت دارم و برام مقدسی. و این را بدان که جاي هيچکس را هيچکس ديگر نميتواند پر کند»
پ.ن: 16 آذرماه 97 تولدت مبارک عزیزم
صدایت را که میشنوم دلم ارام میگیرد
نفس در سینه تنگ میشود .
صدایت را که میشنوم خاطرههای روزهای شیرینم دوباره تکرار میشود
صدایت همچون قهوه تلخی، همچون برگهای پاییزی و سوز باد زمستان میماند
کاش میشد صدا را بغل کرد، بوسید و ستایش کرد
صدایت را که میشنوم .
پاهایم سست و قلبم به تپش میافتد و دنیا زیبا میشود
صدایت را که تنها من نه قلمم که میشنود
مینویسد عاشقانهترین شاعرانهها را .
صدایت همچون کیمیاییست که ارزشش را جز کیمیاگران عشق نفهمند
صدایت را دوست دارم
صدا کن مرا .
یک جا هم تصمیم می گیری برای آخرین بار عکسش را نگاه کنی، برای آخرین بار پیام ها را بخوانی، به صدایش فکر کنی، چشم هایش را به یاد بیاوری، بعد دیگر سراغ مرور خاطراتت نروی و سعی کنی عاقلانه رفتار کنی.
دارم برای بار آخر به خندیدنت فکر میکنم! این بار آخرها چقدر درد دارند. من این بار آخر را دوست ندارم. میخواهم از اول داشته باشمت، جای عکست خودت را، به خندیدنت فکر میکنم، به لبهایی که اسمم را صدا بزند، به بوسیدنت، به دستهایت که مرا نوازش کند، به قلبی که می توانست همیشه دوستم داشته باشد، دلم برایت تنگ شده است. این حرفها را نمی توانم به کسی بگویم و تو آنقدر نیستی، آنقدر نیستی که دوباره مجبورم برای بار آخر عکست را نگاه کنم، به صدایت فکر کنم، چشم هایت را به یاد بیاورم . آخر در این حلقه ی ادامه دار دیوانه می شوم.
پ.ن: یه پست تا چه حد می تونه اتفاقی باشه؟؟؟
تو خورشید من، ماه من و تمام ستارگانم هستی.
درباره این سایت